متن ها ، داستان کوتاه و اشعار عاشقانه . دوست داشتن ، عشق
درباره وبلاگ
من حامد هستم . متولد 12 دیماه 63 از شیراز . مهندس صنایع پلیمر & پىمانکار سندبلاست و رنگ اميزي پروژ ه هاي صنعتي آدرس وبلاگ دیگر من : www.hamed48.blogsky.com حتما سر بزنید .
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : - می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :
- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !
|+| نوشته شده توسط
حامد کاویانی در سه شنبه 1389/12/10
|