شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!
-----------------------------------------------------------------------------
گل سرخي به او دادم . گل زردي به من داد...!!!
برلي يك لحظه ي ناتمام قلبم از طپش افتاد ... !!!
با تعجب پرسيدم :
مگر از من متنفري ... ؟؟؟
گفت :
نه ؛ باور كن ... نه !!!
ولي چون تورا واقعا دوست دارم نمي خواهم پس از آنكه
از لبانم كام گرفتي براي پيدا كردن گل زرد ؛ زحمتي به
خود هموار كني ...
-------------------------------------------------------------------------------------------
دوستم نداشت دروغ ميگفت
هر بار که بسراغم می آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهر بديگری داری ترا می بخشم .
و بار خنده ای ميکرد و ميگفت جز تو مهر بکسی ندارم. تا اينکه يکروز با گريه بسراغم آمد . گفت مرا ببخش بتو دروغ گفتم . دل بديگری دارم.
خنده تلخی کردم و گفتم من هم بتو دروغ گفتم
ترا نمی بخشم !!!!!
|
+| نوشته شده توسط
حامد کاویانی در شنبه
1386/03/19
|